مــــرگ
از نــــمای دور
دورنـــــمای زنـــــیست
که از مـــــــــــردی دور مـــــــــــــانده،
مـــــرگ
از نـــــمای نزدیک
مردی اســــــــــت که زن نـــــــــــدارد...
و زندگـــــی
مَردمُـــــردگیِ زنـــیست
که مــــردش را تــــــا ســــرحدّ مـــرگ
دوســــت داشته...
زندگـــــی
نزدیــــکنمای زنـــــــــــیست
که مــــردش
هنوز نمــــــرده باشد...
زن
مــــردانهترین
دلیل مـــــرگ و زندگـــــیست...
.
.
«کامران رسول زاده»
*ــــــــــــــــــــقاصدک خیـــــســــــــــــــــــــ*
سلام محمد جواد خان...دلم میخواد باهام حرف بزنی...الهب قربونت برم ک خسته ی کار و درسی...دلم کشیده کنارم باشی و باهام حرف بزنی...بغض دارم ...از اون بغضا ک وا کردنش کار خودته...میشه لطفا؟
سلام...دیشب پشت تلفن بحث کار و آقامون خودش شروع کرد...مهم نیست چیا گفتیم ک ب نظر من نود درصدش بر میگشت ب مرخی و ونوسی بودنمون...اما در نهایت نتیجه این شد ک من نرم سر کار...ک توی پست قبلی درر. مورد حس نرفتن سر کار حرف زدم...ب آقامون گفتم بیا واتسآپ آخه رو پله ها سرد بود ک نشسته بودم،حمومم رفته بود...فک کنم حس کرد دوس ندارم باهاش صحبت کنم...امیدوارم همسری این فکر رو نکرده باشه آخه واقعا این منظور رو نداشتم...و من دلم حرف زدن میخواست...دل خوشم ب اینکه چیزایی ک تو واتسآپ واسه آقامون تو.واتسآپ.میفرستم تیکه آبی بخوره کنارش ک ینی خونده اونارو...زنگ زدم جواب نداد دوسیم...فک کنم گوشیش کنارش نبود...شب بخیر گفتم ب آقامون و تا وقتی بیدار بودم جواب نداده بود...من معمولا اینحور شبا ک ی چیزی میگم ک.جوال نمیگیرم،مدام پا میشم و ب گوشیم نگاه میکنم....بهترین لحظه ی دنیا بود وقتی شب بخیرش رو خوندم...چشام باز و بسته میشد...نمیتونستم جواب بدم بس ک خوابم میومد...ولی خیلی خوشحال شدم...دلخوشیم ب این چیزا...کاش منظور حرفمو دیشب کامل متوجه شده بود...
سلام...
قبل از اینکه ازدواج کنم آقامون رو دوس داشتم...البته ب هیچ کس نگفتم تا عقد کردیم
...همیشه توی ذهنم
عشقش رو تمرین کردم...ولی راستش فهمیدم زندگی کردن با عشقت خیلی با خیال عشقت فرق داره...
خیل بیتجربیگیا کردم...خیلی جاها دلش رو لرزوندم...از اینکه همیشه بهم فرصت میده...همیشه منو میبخشه...
خیلی حس خوبی دارم...ولی میترسم یهو بخشیدن من براش بشه ی عادت...از خدا میخوام اینطوری نباشه...
دیشب ب آقامون گفتم دیگه روی عشق خودم ادعایی ندارم در عوض محکم ادعا میکنم ک ی مرد من و
عاشقونه مثل بارون دوس داره(خداروشکر)...توی کتابا در مورد زندگی مشترک زیاد چیز مینویسن...من از بین
همه ی کتابا زنان ونوسی مردان مریخی رو از همه بیشتر قبول دارم (البته از بین اونایی ک خوندم)
راستش حق با نویسنده ی این کتابه...خیلی وقتا من درست میگم...اونم درست میگه اما من با زبون ونوسی
حرف میزنم،عشقم با زبون مریخی...بعد میگیم نه ما حرف همو نمیفهمیم...جالبه!!!میخوام بهم این فرصت رو
بدیم ک سیاره های همدیگرو کشف کنیم...میخوام این اجازه رو به ی مرد ک همه کسمه بدم ک بیاد و توی
ونوس من قدم بزنه...وازش میخوام دروازه ی مریخشو ب روی من وا کنه
...میخوام مریخشو
بشناسم...دوووووووست دارم مریخیه من